تبليغاتX
عاشقانه های دوتا دلتنگ

revayate-eshgh

دوتا دلتنگ

revayate-eshgh

http://revayate-eshgh.blogfa.com

عاشقانه های دوتا دلتنگ

عاشقانه های دوتا دلتنگ - قصه پسرک

عاشقانه های دوتا دلتنگ

منم ، دلتنگ دلتنگم ، منم ، يک شعر بيرنگم ، منم ، دل رفته از چنگم ، منم ، يک دل که از سنگم ، منم ، آواز طولاني ، منم ، شبهاي باراني ، منم ، انسانيم فاني ، خداوندا تو ميداني ... منم ، در متن يک دردم ، منم ، برگم ، ولي زردم ، منم ، هستم ، ولي سردم ، منم ، مُرده م ، منم مُرده م ، منم ، يک بغض پر باران ، منم ، غمهاي بي سامان ، منم ، هستم دراين زندان ، منم ، زخمهاي بي درمان ، منم ، دارم تب و تابي ، ز تنهائي ، ز بيتابي ، منم ، رفته به گردابي ، مرا بايد که دريابی

عاشقانه های دوتا دلتنگ

عاشقانه های دوتا دلتنگ
قصه پسرک

 

یکی بود یکی نبود، یه خدا بود و یه دنیای کبود، که همه بهش می گفتن آسمون ، یه زمین بود یه شهر یه غریب با یه جاده که مسافری نداشت .

توی این شهر غریب زیر سایه ی دوتا بید بلند، که هنوز مجنون مجنون نبودن ، یه کسی شاید مث یه پسرک همیشه دنبال گمشدش می گشت .

اما اون گمشدشو ندیده بود فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی مثل بلور لای اشکاش می شکست و روی گونه هاش می ریخت .

گونه هاش از غم اونی که نمی دونست کیه خیس بارون  می شدن .

چند تا پاییزم گذشت و هنوز پسرک قصه ما مات مبهوت و اسیر نگاهش به جاده بود و دلش می خواس یه روز بپرسه از پرستوها که مسافرش همون که : اما پسرک نشونه ای نداشت

نمی دونس اونی که قراره از راه برسه با چشاش چند تا گل مریمو جادو می کنه

باز نگاش به قلب چندتا شاپرک تیر می زنه شبنمو از چشای چند تا غریب پاک می کنه آیا اصلأ اون می یاد؟ پسرک دیوونه بود دیگه طاقتش مث عمر گلا رفته بود از کف، پرپر شده بود.

یه شب نیلی و شفاف تو یه پاییز قشنگ وقتی آدما همه تو خواب و رویاشون بودن پسرک دستاشو برد به آسمون ، با همون لحنی که برگای مسافر با درخت حرف می زنن، با خدا غرق تمنا شد و راز.

وسط درد و دلش یه چیزی مثل یه مرغ با دوتا بال طلایی و یه پرواز لطیف از رو آسمون آرزوش گذشت. پسرک عاشق عاشق شد و بعد چند تا قطره اشک پاک لبای غنجه آرزوشو تر کرد و گذشت، پسرک فهمیده بود یه کسی که مثل هیچکس نباشه یه روزی مثل یه رؤیای عجیب میاد و رو غصه هاش خط می کشه ، مشقای صبرشو امضاء می کنه، زبون فرشته های عاشقو یادش می ده، اما اون چه شکلیه؟

پسرک همیشه با گفتن این سؤال سخت خوابو از چشمای غمزدش می روند.

آدمای سرزمین پسرک همشون بنفش و قهوه ای بودن ، شایدم یه دستشون خاکستری ، مثل غم وقتی رو برفای زمستون می شینه . اما پسرک خودش چه رنگی بود ؟

هیچ کسی جواب این معمارو بلد نبود .

پسرک با بچه ها تو کوچه ها دوس نمی شد پسرک تو بازیا همیشه داوری می کرد. پسرک دوستی نداشت ، شایدم داشت و اونارو دوس نداشت ، آدم عجیبی بود . عاشق چشمای خیس و دلای ابری پاک که می خوان با یه اشاره برسن به آسمون اما دوره راهشون .

پسرک به جاده و به پنجره سپرده بود که اگه یه روز یه چیزی مثل وحی ، مث الهام ، از مسیر انتظارشون گذشت ، نذارن بازم بره . بگن اینجا یه کسی پشت چند تا در بسته ، زیر این سقف کبود عمریه منتظره ورود یه مسافره .

روزا مثل هم گذشت پسرک چاره ای جز دعا نداشت ، شبا اون بود و نیاز و آسمون اما دنیا واسه اون همیشه این جوری نموند .

یه روزی که مثل هیچ روزی نبود ، یه فرشته یه کسی که مثل هیچ کسی نبود با دوتا چشم نجیب که دل  تموم آدما رو مبتلا می کرد با یه لبخند قشنگ و صورتی مث برگای گلای شمدونی با نگاهی که پر از عشق به یک چلچله بود اومد و واسه همیشه دل پسرک رو برد عوضش غصه هاشو ازش گرفت .

پسرک حالا دیگه تنها نبود ، اون حالا یه چیزی داشت که مث عروسکای بچه های همبازیش دیگه خریدنی نبود چون خدا اونو برای پسرک آورده بود

اسم قهرمان رؤیاهای سبز پسرک همونی که پسرک عاشق چشماش شده بود همونی که پسرک با دیدنش دیوونه شد اسم بی نظیری بود اسم زیبا چقدر به چهره ی اون می اومد . همونی که پسرک سفارش نشونی شو به جاده کرد عاقبت اومد و موند خلاصه زیبای نازنین ما از همون نگاه اول دل پسرک رو برد به یه جایی که نمی دونم کجاست . شاید از کهکشونای آسمون دورتره ، شایدم همسایه ی ستاره هاست . آره زیبا شده بود عشق نیاز پسرک زندگیش بود و همین .

پسرک یه روز دلو به دریا زد ، تو چشای ناز زیبا نگا کرد و با یه شرم آروم و نجیب و موندنی گفت به اون دوست دارم ، ولی اون چیزی نگفت ، تو سکوتش پر اون حرفایی بود که اگه یه وقتایی گفته نشه قشنگ تره .

شب اون روز عجیب ، پسرک با دلی آروم و سبک با یه آتیش بزرگ که تموم دلشو سوزونده بود به امید داشتن یه دلخوشی که فقط تو دنیا اون صاحبشه چشماشو بست و تو رؤیاهاش نشست .

پسرک با عشق این فرشته ی صبور و ماه و موندنی خیلی بی بهانه زندگی می کرد . پسرک فقط با عشق این فرشته رفع تشنگی می کرد ، یاد زیبا شده بود راز طلوع زندگیش ، مگه از دوری اون خوابش می برد ؟

شب تا چند ساعتی با عکس اون حرف نمی زد ، تا تموم اتفاقاتی که اون روز واسه اون افتاده بودواسه زیبا نمی گفت خواب به چشماش نمی رفت ، سحرم وقتی که چشماش دیگه داشت رو خم می رفت آرزو می کرد تو رؤیاهاش ببینه فرشته رو .

اما پسرک حالا یه غصه داشت ، یه غم خیلی بزرگ ، رنگ گلهای بنفشه تو غروب ، رنگ بغضی که شقایق می کنه ، رنگ پرواز یه قو از رو یه دریاچه ی سرد ، می دونین غصه ی پسرک چی بود ؟

پسرک می گفت : اگه یه روز یا شب تلخ زیبای اون سوار بالای سرنوشت بشه ، اگه تقدیر اونو یک جا ببره ، اگه یه پسر دیگه شبا دعا کرده باشه ، اگه اون قبول کنه بخواد با سرنوشت بره بره پیش پسره ، پسره عاشقش بشه ، اگه وقتی رفت دیگه یادش بره یه کسی پشت یه انتظار زرد داره از دوری اون اینجوری پرپر می زنه ، اکه من مثل جزیره های دور دریاها توی خاطرات اون واسه ه          میشه نا پدید بشم ، اگه اون یادش بره یه پسری دیوونشه ، اگه از پیشش بره  دق می کنه .

 من دیگه غصه هامو به کی بگم ، کی میاد گوش کنه که چرا یه روز، یه کسی گفته به من بالای چشمت ابرو ا .

پسرک یه مدتی توی بهار شب و روز کارش همیشه گریه بود ، چاره ای جزین نداشت ، گاهی لابه لای گریه هاش یه کم دعا می کرد .

 اینروزا تا یه کسی حرفی به پسرک می زد گه تحملش براش ساده نبود روبروی چشای زیبای نازش می نشست و بهش می گفت : ببین نازنین اینا به شیشه های آرزوم دارن سنگ می زنن ، با حرفاشون بال دلم رو می شکنن . اون موقع زیبای نازنین ما با یه شیوه ی عجیب و خیلی نرم و ساده آرومش می کرد گاهی دلداریش می داد و بعدشم بهش می گفت : اینو هم مثل بقیه زود فراموشش کنه. پسرک فقط به حرفای فرشته گوش می داد زندگیش بود همین یه دلخوشی ، کسی که از آسمون از اون بالا اومده بود تا نذاره پسرک بیشتر از این بین آدمای خشک و قهوه ای بی پناهی بکشه . حالا پسرک دوباره مثل قبل داره از زندگی و آدما نا امید می شه ، حق داره زیبای اون اگه بره دوباره اون می مونه با عالمی آدم بد ، آدمایی که گلای باغچه رو دوس ندارن ، آدمایی که رو برگای غریب پاییز بشه پا می ذارن ، دلشون برای بارون شدید تنگ نمی شه ، رعد و برق که می زنه پنهون می شن تو خونشون ، یعنی من با اینا زندگی کنم ؟

این سؤال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش می کرد هی نشست و غصه خورد اما  راهش این نبود ، پس یه شب نشست این ماجرا رو واسه هر کسی که گمشده داره ترجمه کرد ، تا یه روز برای زیبای عزیزش بخونه شاید اون بهش بگه چیکار کنه .

پسرک همین یه عشق و توی این دنیا داره ، جون هرچی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده ، شما ها بهش بگین کجا صبوری می فروشن ، این دوا فقط دس فرشته هاس .

زیبا چی ؟ اگه بره تحملم تموم می شه دوباره می شم همون پسرک گذشته ها منتها دیوونه تر .

خلاصه زندگی این پسرک گل خارا و گلای کوچیکه ، حقیقته که توحاشیش فقط با خط سرخ یه کسی از آسمون نوشته : زیبا جون بمون تو بری موندن من معنی دیوونگیه .

آخرین حرفم اینه :

تو بری آخر این زندگیه

|+| نوشته شده توسط دوتا دلتنگ در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 20:9 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

JavaScript Codes