عاشقانه های دوتا دلتنگ
تنها پناهگاهم : مرگ
كلامي براي گفتن ندارم
چيري برايم نمانده جز بقاياي قلبي سوخته ولاشه احساسي مرده
كابوسي تلخ است يا خوابي شيرين
كه بو مي آيي تا در آغوشم كم شوي و شادمانه بر پهناي صورتم بغلتي
ديگر عقل و احساسم با هم ستيزه ندارند
حتي جنون هم جرات ورود به دلم را ندارد
گامهايم سست شده و جام روانم لبريز از تهي است
با اينكه زيباترين لحظه هايم را به پاي ساده ترين دقايقت ريخته ام
هرگز نفهميدي كه عاشقترين هستم
مدتهاست كه واژگان ماتم و غربت برايم تكراري و قديمي شده اند
فقط و فقط فكر مي كنم بلكه بهانه اي براي زنده ماندنم پيدا كنم اما افسوس . . . دريغ. . .
چيزي جز حسرت پرواز در خود نمي يابم
نخواستم به يادم باشي
تنها از تو مي خواهم گلهاي سرخ با دلهاي كوچك آسمانيشان چيزي نفهمند
چون وقت رفتن از اين اتاق تاريك و بي روح است
بدرود تنهايي ، بي كسي ، زندگي

|+| نوشته شده توسط دوتا دلتنگ در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 18:29 |

