
دوستی صبح قشنگی است که طلوعش گرم و زیباست
و غروبش سرد و تاریک
سلام
می دونم همه دوستایی که لطف کردن و این وبلاگ رو خوندن این سئوال براشون پیش اومده که دوتا دلتنگ ( نویسنده های وب ) کی هستن حالا که چند وقته از نوشتنمون می گذره لازمه خودمون رو بیشتر معرفی کنیم.
و اما قصه دوتا دلتنگ : دونفر که همدیگه رو خیلی دوست دارن ، دو نفر که مثل عنوان وبلاگشون دلتنگ همدیگن ، دونفر که دلتنگی غم و غصه ناراحتی و شادیشون همه و همه چیزشمن رو می آوردن رو وبلاگشون ، شاید می خواستن با همه دوستای خوبی که پیدا کرده بودن درد و دل کنن .
آره درست حدس زدین این دوتا دلتنگ یه پسر و دخترن پسره اسمش سعید ( خودم ) و اون دختر خانم هم ......... ( شاید درست نباشه اسمش رو بگم واسه همين یه اسم واسش انتخاب می کنم مثلأ سوگلی ) سعید و سوگلی هر کاری می کردن با هم بودن حتی نوشته هاشون .
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه یه روز صبح دیگه از سوگلی خبری نشد حتی یه زنگ هم نزد نمی دونم شایدم خودم مغصرم به هر حال تنها چیزی که آرومم می کنه قول و قراري كه با خدا گذاشتم ازش خواستم هميشه اون چيزي كه درسته وبه صلاح اتفاق بيفته نه اون چيزي كه دوست دارم و دلم مي خواد خوب شايد خودش خواسته يا شايدم يه جورايي داره امتحانم مي كنه.
بعدش هم تصميم گرفتم اسم و عنوان وبلاگ رو عوض كنم مثلأ غريبه يا عاشقانه هاي يه دلتنگ اما خوب كه فكر كردم ديدم هنوزم تنها نيستم يعني هنوزم دوتا هستيم كه قراره بعد از اين بازم بنويسيم منو خاطراتم منو ياد تمام اون روزها.
آره خودش نيست ولي ياد و خاطره سوگلي هميشه مي مونه البته بعضي وقتا اين خاطرات بدجوري منو آزارميده ولي با اين حال دوستشون دارم چون هم يه بخشي از قشنگترين روزهاي زندگيمه و از اون گذشته عشق هميشه يه غمي يا يه دردي همراش هست كه زيباتر و قشنگترش مي كنه اين غم رو دوست دارم چون منو ياد سوگلي ميندازه .
خوب ديگه زياد حرف زدم و اما در آخر دعامون كنين هم سوگلي رو هم منو ، منم دعاش مي كنم ولي نمي دونم از خدا چي براش بخوام فقط هر چي آرزوي خوب توي دنيا هست . يا علي

دنيا اينجوري ديگه
اگه گريه كني مي گن كم آوردي
اگه بخندي مي گن ديوونست
اگه دل ببندي تنهات مي زارن
اگه عاشق بشي دلت رو ميشكنن
با اين حال بايد
لحظاتي را گريست
دمي را خنديد
ساعتي را دل بست
و عمري را عاشقانه زيست

امروز مثل هر روز از سركار اومدم خيلي خسته بودم،ولي نه از كار،خودم ميدونستم يه جورائي دلم گرفته بود.خونه هم زيادي ساكت بود نمي دونم شايدم من اينجوري حس مي كردم.گرسنه نبودم،روتختم دراز كشيدم خوابم نمي برد يه چند دقيقه اي قلط زدم ولي تحملم تمام شد حسابي كلافه بودم رفتم سراغ كامپيوتر مي خواستم خودمو سرگرم كنم شايد متوجه گذشت زمان نشم ولي بازم بي فايده بود.نگاهم به ساعت روي ديوار افتاد عقربه هاش حسابي كند حركت مي كرد.بلند شدم لباسم رو عوض كردم زدم بيرون (اينجور وقتها به جا هست كه آرومم مي كنه بهشت زهرا خدا رفتگان شما رو هم بيامرزه مادربزرگم اونجاست)زياد شلوغ نبود نمي دونم چقدر اونجا بودم،چهل و پنج دقيقه شايدم يك ساعت بلند شدم و دوباره راه افتادم عجب روزي خيلي سردرگم بودم خودم هم نميدونم كجا دارم مي رم فقط مي خواستم وقت بگذره قدم زنان هر چند دقيقه بكار به تلفنم نگاه مي كردم( مي خواستم بگم منم موبايل دارم)هم مي خواستم بدونم چقدر از زمان گذشته و هم اينكه..!..!آره شايد هم منتظر بودم اصلا شايد همه اين گرفتگي ها كلافگي ها بخاطر همين انتظار طولاني باشد(البته براي من طولاني بود)آخر عادت كرده بودم حداقل روزي يكبار صداشو بشنوم ولي چند روز بود كه ازش خبر نداشتم.همچنان قدم مي زدم و كلافگي هم ادامه داشت و كماكان هر چند دقيقه يكبار يك نگاه به تلفن (يادآوري كردم كه موبايل دارم)آخه كاري از دستم بر نمي اومدجز اين كه منتظر بمونم و اميدوار باشم كه زنگ ميزنه.
اگر باران بودم انقدر میباریدم تا غبار غمهایت را بشویم.
اگر ساز بودم زیباترین ملودی ها را برایت مینواختم
.اگر پروانه بودم به گردت میچرخیدم.
اما افسوس...که نه بارانم نه پروانه




دیروز با یک دسته گل رز امده بود به دیدنم .با یک نگاه مهربان
.همان نگاهی که سالها ارزو داشتم و از من دریغ میکرد .گریه کرد و گفت دلش برایم تنگ شده.ولی من فقط نگاهش کردم.وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود


