دختر و پسري روي نيمكت پاركي نشسته اند و دارن با هم صحبت ميكنند.
پسر:مي تونم اسمتون را بپرسم؟
دختر:اسمم اشرف الملوكه اما تو خونه آزيتا صدام مي كنن،راستي اسم شما چيه؟
پسر:اسم منم ذوالفعليه اما تو خونه صدام مي كنن مهتابي.
آزيتا دو سمت راست نيكمت نشسته و مهتابي در سمت چپ نيمكت كه فاصله را هم در حد مجاز رعايت كرده اند،مهتابي دنبال بهانه اي مي گردد تا اين فاصله را به هم بزندۀآنها در جاي دنجي نشسته اند روي تابلوئي در نزديكي آنها نوشته شده است،از بازي با توپ و غيره خودداري فرمائيد.
آزيتا:آن پرنده را ببين ،چه آوازي از منقارش آويزان است.
مهتابي به بهانه بهتر ديدن كمي جلوتر مي خزد؟كو كدام پرنده؟
آزيتا پرنده را نشان مي دهد،خودش را به نديدن مي زند باز كمي جلو مي خزد؟كو؟
آزيتا:به جاي ذوالفعلي بايد اسمت رو مي گذاشتند عينعلي،اوناهاش!
زيتاآزيتا به جايآزيمهتابي باز جلوتر مي خزد همان پرنده اي كه از منقارش كرم آويزان است؟
اين دففعه آزيتا كمي عقب تر مي رود لازم نيست ديگر به مكالمه آنها گوش بدهيم مهتابي ذره ذره جلو ميردود آزيتا هم ذره ذره عقب،قضيه همينطور ادامه ميدارد تا آزيتا به بعد نيمكت مي رسد.مهتابي خوشحال است كه آزيتا ديگر نمي تواند بيش از آن عقب نشيني كند.در اينجا چند راه وجود دارد يكي اينكه مهتابي جلوتر بيايد و آزيتا عقب تر برود و از آن ور بيفتد روي زمين راه ديگر اين است آزيتا دل به دريا بزند و همان جا بنشيند و منتظر وقايع بعد باشد.يك راه ديگر هم اين است كه آزيتا بگويد مانم اينا آن طرف نشسته اند و مواظب ما هستند و...
اما موشي كه از پيش پاي آزيتا عبور مي كند صحنه را به هم ميريزدۀموش بدجنس!
آزيتا ناگهان مركز ثقل خود را مي كوبد به مركز ثقلمهتابي و او را پرت مي كند وسط نيمكت،مهتابي به جاي اينكه از اين اظهار لطف ناگهاني لذت ببرد وحشت مي كند و خودش را عقب مي كشد.آزيتا مي گويد بهتر است جاي ديگري برويم .
مهتابي مي پرسد كجا؟
صداي آمرانه اي مي گويد ما به شما مي گوئيم كجا؟
در حال حاضر نمي دانم آزيتا و مهتابي كجا رفته اند.شايد رفته اند گل بچينند!![]()

باز ان شب که صدای تهمت باد سخن چین
چوب رسوای من را
در دو عالم میزند
میتوانم با خیالت عاشقی را سر کنم وعشق را باور کنم
باز ان شب که حرارت
در نفوذ بی نهایت
از نگاه پر شرارت
میکند قلبم جدا
میتوانم با خیالت عاشقی را سر کنم و عشق را باور کنم
باز ان شب که عطش
در وجودت حرف اول را میزند
کودکی در کوچه ها
باز هم نی سواری میکند
میتوانم با خیالت عاشقی را سر کنم وعشق را باور کنم
باز ان شب که نفس
در سینه حبس است و
هوس در یک قفس
میتوانم با خیالت عاشقی را سر کنم وعشق را باور کنم
باز ان شب که
به یاد خاطرات زشت و زیبا
در پس چشمان گیرا
بوسه از نو کاشتم
میتوانم با خیالت عاشقی را سر کنم وعشق را باور کنم
باز ان شب که
برایم قلب پر دردت تپید
میتوانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم
عاشقی را سر کنم
عشق را باور کنم


محبوبم
اوای نی چوپان در دشت لاله های واژگون اکنده از عشق است و من لبریز از بیقراری عشق تو.
هزاران شاخه گل سرخ همراه با یک دنیا عشق تقدیمت باد
تولدت مبارک
آره بازم يکي بود و يکي نبود اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم يکي داشت و يکي نداشت ،اوني که داشت تو بودي و اوني که تو رو نداشت من بودم يکي خواست و يکي نخواست ، اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست ، من بودم يکي آورد و يکي نياورد ، اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم يکي برد و يکي نبرد ، اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم يکي گفت و يکي نگفت اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم.

سلام سلامی به معنای هستی.سلامی به حرارت عشق من و تو.
کی میدونه سر اغاز عشق کجاست؟
یک نگاه؟یک حرف؟یا یک گل سرخ؟
نه
عشق ریشه در هستی ما داره
عشق خود ماست
عشق
همه ی وجود من و تو
با همه ی وجودم
دوستت دارم



